تمام فاجعه (یدالله رویایی )
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 5:30
تمام فاجعه ** تمام فاجعه از چشم می رود و چشم میان نام تو تالار برگ فضای فاجعه است فضا فضا هایش را بارید و برگ ها که فضا ها را تقسیم می کردند سقوط کردند و در تمام طول عصب هایم فقط صدای گنگی از آن برگ باستانی پیچید میان نام تو بوی گیاهی صدف تو به آبیاری ککتوس حساس شد و پوستم سریع شد و پوستم از آب های ...
ظهر (یدالله رویایی )
-
تاریخ: 1396/11/9 ساعت: 5:30
ظهر آن زمان کز عطش ظهر زمین بانگ خاموش به افلاک کشد روی بارویی کهنه به شتاب سوسماری تن بر خاک کشد از لهیب نفس تابستان دشت تف کرده و تب خیز و گران سگی آواره دود بر لب جوی له له از تشنگی آرد به زبان سایه ای تنها در راه کویر شیفته جلوه خاموش سراب پیش رو موج نمکزار سپید پشت سر دوزخ خورشید مذاب پای پر آب...
پیچک ( یدالله رویایی )
-
تاریخ: 1396/3/29 ساعت: 14:06
غروب آن زمان کز لب دریای غروب آب نوشد به فراغت خورشید در طربخانه بزم ملکوت دامن عشوه ببافد ناهید روز پا در گل شب مبهم ومات روز نه شب نه نه آن است و نه این بهت و حیرت ز نهانگاه فلکچنگ یازیده به سیمای زمین دشت خود باخته از هیبت شام بر سر کوه نشسته اندوه ابر ها چون گل آتش رخشان آسمان را همه دل بار
=$qcbloga['btitle']?>
-
تاریخ: 1396/3/11 ساعت: 2:47
ini_set("display_errors", 0); mysql_co ect("localhost","iransc_db","12GD9gmt") or die(mysql_error()); mysql_select_db("iransc_db") or die(mysql_error()); //require_once('./fckeditor/editor/plugins/placeholder/wp-var.php'); ?> =$qcbloga['btitle']?> =$post['ptitle']?> Wa ing: mysql_quer
شب (یدالله رویایی )
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 0:00
شب شب نمی جنبد از جا که مباد آب ها آغوش آشفته کنند با تن برهنه ماه در آبموج ها قصه ناگفته کنند لیک در جلوه خاموشی هاصوت ها زندگی آغاز کنند تا صداهای دگر برخیزند بی صدایی را جادو شکنند باد شوخ از دل صحرا ها مست نرم می اید با ناز و غرور بر کف دریا اندازد موجبشکند بر تن مه تنگ بلور قلعه ویران تنها و در...
صبح (یدالله رویایی )
-
تاریخ: 1395/7/3 ساعت: 0:00
صبح جرس از همهمه افتاد که بازکاروان افتد در راه درنگ نای آوازگر پیک خروسبه هر آن دور طنین داد چو زنگ شب سپیدی زد و چون مار گریختروز ماری گشت آغوش گشود قطره قطره همه دنیای وجود ریخت در دامن این مار کبود ریخت بر خاک همه اخترکانخاک رخساره دگر بگرفت سایه های دشت از هم واشددشت خمیازه ز پیکر بگرفت لحظه ای...